من ازت یه رویا ساختم .
واسه خودم . واسه هرکسی که اسمت و از زبونم شنیده بود .
ولی چرا به یه جایی که میرسه همه چی یه جوری میشه؟
چرا وقتی از همه چی مطمئن میشین ، میخواین همه چی رو عوض کنین و بکنین اون شکلی که دلتون میخواسته .
از دیشب تاحالا تپش قلب دارم .
دو ماهه که تپش قلب دارم .
.
توی خونه عمه ، طبقه بالا نشسته بودم که صدای زنگ اومد.
بعد از چند دقیقه صداش رو شنیدم . خیلی دلم میخواست برم پایین و ببینمش . نرفتم .
عمه اومد بالا و صدام کرد ولی باز نرفتم .
نرفتم و چهار ساله که داغ ندیدنش تو دلم مونده .
نرفتم و هر بار آبان میشه ، میگم چرا ؟ چرا نرفتی ببینیش.
.
چهار و نیم صبح بود . ۲۱ آبان ۹۴ .تلفن زنگ خورد و جواب دادم و صدای هراسون عمه نشون میداد یه اتفاقی افتاده .
تلفن و دادم به بابا . یک دقیقه نگذشت ، بابا تلفن و قطع کرد و همونجا نشست رو زمین .
مامان گفت چی شده؟
بابام گفت : فرامرز . . .
.
چهار سال شد عمو .
چهار ساله که هنوز فکر میکنم زنده ای .
هنوز فکر میکنم زنده ای ولی من نمیبینمت .
هنوز فکر میکنم هستی و کنار دختر و پسر کوچولوت داری میخندی و زندگی میکنی .
ولی نیستی .
نیستی و جای خالیت هر بار ، پاییز که میشه ، دلمو بدجور میسوزونه .
عمو دلم تنگ شده واسه ت . دلم تنگ شده واسه خندیدن کنارت . واسه هر چیزی که واسم یاد آور توعه .
عمو .
رفتنت پر از درد بود . پر از غم . پر از حسهایی که قبل از پر کشیدنت هیچی ازشون نمیفهمیدم . کاش هرگز نمیفهمیدم .
عمو اون دختر کوچولوی قهرقرو هنوزم تو تراس اون خونه ی قدیمی ، نشسته و منتظره از خواب بیدار شی تا باهات کلی بخنده .
نیستی و اون دختربچه خیلی دلش از نبودنت گرفته .
نیستی .
.
۲۱ آبان لعنتی .
برای آرامش روح عموی مهربونم لطفا حمد و سوره بخونین
درباره این سایت